فرو ریخت

Posted on Leave a commentPosted in Creativity, Writing

هر چه دیدیم و شنیدیم همه وهم شد از بیخ فرو ریخت هرچه گشتیم و بدیدیم همان لحظه دیدار فرو ریخت خاک بودیم و ندیدیم و پی یار به هر کوچه دویدیم ولی اندوه که آتش پس هر کوچه این جهل فرو ریخت

پنهان

Posted on Leave a commentPosted in Creativity, Writing

بشمار، ببین، بو کن همینجاست ولی پنهان و بی صورت قلم، اعداد و اشکال فریبا، بی صدا تا بی نهایت هندسه، شب، روز و فردا، بی زمان، بی شکل اما همچنان جاری، حقیقت، پاسخ هر پرسش بی پاسخت

رها

Posted on Leave a commentPosted in Creativity, Writing

آرزو توشه من، بى هدفى راه من است مقصدم به ناکجا که ناکجا جاى من است خسته از اين همه تکرار و ملول از اجبار مى روم سوى رهايى که رها نام من است

اگر

Posted on Leave a commentPosted in Creativity, Writing

اگر آن زلزله شوم دگر خانه ويرانه ما رانتکاند اگر اين دست بلا جامه چرکين و خرابم برهاند آرزو دارم از اين غمکده رخت سفرى دور ببندم اگر انديشه تکرار خطا جان به لبانم نرساند

عاقبت

Posted on Leave a commentPosted in Creativity, Writing

عاقبت قصه عشق جاودان نيز به سر شد هر چه ناگفته و پنهان سخنى بود به در شد او که بى پرده و پروا ز تو مى گفت دگر نيست آخر اين تن که عزيزم ز چدن نيست، تلف شد