رها

آرزو توشه من، بى هدفى راه من است
مقصدم به ناکجا که ناکجا جاى من است
خسته از اين همه تکرار و ملول از اجبار
مى روم سوى رهايى که رها نام من است

اگر

اگر آن زلزله شوم دگر خانه ويرانه ما رانتکاند
اگر اين دست بلا جامه چرکين و خرابم برهاند
آرزو دارم از اين غمکده رخت سفرى دور ببندم
اگر انديشه تکرار خطا جان به لبانم نرساند

عاقبت

عاقبت قصه عشق جاودان نيز به سر شد
هر چه ناگفته و پنهان سخنى بود به در شد
او که بى پرده و پروا ز تو مى گفت دگر نيست
آخر اين تن که عزيزم ز چدن نيست، تلف شد